سینما و حاشیه
 از زبان یک درخت پائیزی

اززبان یک درخت پاییزی

 

من درختی خشک وبی برگم

که باد،لاشه ی برگهایم را

که در زیر شلاق باران مرده اند

به گورستان پاییز می برد...!

ای پرنده برایت پناهی ندارم

این دگر دست من نیست گناهی ندارم!

برگهایم همه مردند

شاخه هایم همه خشکید

خودت دیدی که این طوفان ظالم با برگهایم چه کرد

حتی آشیان تورا هم ویران کرد

 

من درختی خشک وبی برگم

که هر لحظه در انتظار مرگم

دگر کاری از من برنمی آید

به جزاینکه اشکی بریزم برایت.

باغبان صدای گریه هایم را شنید

آمد وبر تنم دستی کشید

گفت که:  ((چقدر فرسوده شدی!..))

 

ای پرنده گناهی ندارم

برایت پناهی ندارم...

|+| نوشته شده توسط کیومرث رضایی در سه شنبه ششم شهریور 1386  |
 
 
بالا
سینما - از زبان یک درخت پائیزی
<-PostContent->
برچسب‌ها: <-TagName->

ادامه مطلب
+ نوشته شده در <-PostDate->ساعت <-PostTime-> توسط <-PostAuthor-> |